تبليغاتX
یادداشت های یک زندانبان
از هر چه که آن طرف دیوار می گذرد

افتاد

آنسان که برگ

- آن اتفاق زرد-

می افتد

افتاد

آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد-

می افتد

اما

او سبز بود و گرم که

افتاد...

            " قیصر امین پور"

                 ۱۳۳۸- ۱۳۸۶

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:51  توسط آمین  | 

سر که چرخاندم، از توی مونیتور متصل به دوربین مشرف به هواخوری بند، دیدم که تعدادی زندانی جمع شده اند دور هم و یکی شان انگار با یک چیز سخت و بلند مثل لوله می کوبد روی زمین. گوشی را برداشتم و تماس گرفتم با افسر نگهبانی که این یعنی چه؟ چند لحظه بعد کمک نگهبان با برگه گزارش ظاهر شد توی چهارچوبه در.

"احتراما به استحضار می رساند راه فاضلاب سرویس های بهداشتی بند اصلی مسدود شده و نیاز به رفع گرفتگی دارد. خواهشمند است دستورات مقتضی را جهت کارسازی مبذول فرمایید."

                                           با تشکر. وکیل بند...

با توضیحات کمک نگهبان معلوم شد آن چه که از دوربین شاهدش بودم ، تلاش وکیل بند و دوستانش بود (البته به اذن عوامل نگهبانی) به واسطه اهرم و دیلم برای شکستن و برداشتن درب سیمانی منحول و در ادامه تخلیه چاه فاضلاب! با این حال گفتم که دست نگه دارند و خودشان و زندانی ها را بیشتر از این عذاب ندهند که حتما چاره کار در این مواقع، اول دعوت از لوله بازکن است. و این گونه شد که آقای لوله بازکن آمد...

یک ساعتی گذشت از این ماجرا و من هم سخت غرق در کار روزانه که جناب لوله گشا، رخصت گرفت و آمد داخل اتاق. خیس بود از عرق. و من به گمان این که برای اعلام پایان کار آمده خودم را مهیا کردم برای عرض خدا قوت درست درمان. بلند که شدم برای ادای احترام دیدم که صورتش سفید شده و هیکل ریزه و ورزیده اش به لرزه افتاده مثل بید. گفتم " چته برادر؟...ناخوشی؟...بگم بفرستنت بهداری؟..." این را که گفتم ولو شد روی صندلی و بغضش ترکید " آقا...خواهشا مارو دیگه نفرستین داخل واسه کار...آقا...اول بگین تکلیفشون رو با خودشون روشن کنن بعد ما رو بفرستن تو نجاست!...ما صبح تا شب وول می خوریم  توی کثافتِ خلق الله تا بلکه یه لقمه نون حلال از توش در بیاریم و بزاریم تو دهن زن و بچه مون، اون وقت خداییش حق ما اینه که صادقانه کار بکنیم و تهدید هم بشیم؟! نه خدا وکیلی حق ما اینه؟!". گفتم برایش آب بیاورند تا حالش بیاید سر جا. خورد و مقداری که به حال آمد خواستم که بیشتر توضیح بدهد. گفت که وقتی رفته بود برای باز کردن حفره های دستشویی، چندتایی از زندانی ها خودشان را رسانده بودند به او و تهدیدش کرده بودند که نباید گیر چاه مستراح را رفع کند! خواسته بودند که بگوید راه حل مشکل، فقط شکستن درپوش سیمانی منحول است و تخلیه چاه! گفتم "دلیلش رو فهمیدی؟". یک بار دیگر لیوانش را پرآب کرد و تا ته سرکشید و جواب داد " نه والله... فقط خدمتتون عارضم، فنربرقی رو که انداختم توی حفره مستراح، همون اول کار، یه پیراهن و یه زیر شلواری از توش کشیدم بیرون. بقیه اش رو هم که دیگه نشد..." این ها را که گفت یقینم آمد که ماجرا چیست. حساب کتاب جناب لوله بازکن را کردم و ایشان هم محترمانه مرخص شد.

شرح جزء به جزء الباقی ماجرا شاید در حوصله خواننده نگنجد اما این که چه بود راز گرفتگی لوله ها و بی علاقه گی بعضی زندانی ها به رتق و فتق ش، خب خلاصه اش می شود این:

بعد از تحقیقات میدانی و تعداد متنابهی بازجویی از عزیزان زندانی، کاشف به عمل آمد که یکی از زندانیان جدیدالورود، حامل مقدار قابل توجهی مواد بوده به روش انباری(1). طبق رسم معمول وقتی مراجعه می کند به مَبال به بهانه رفع حاجت و البته به نیت پس دادن محتویات معده از راه مقعد، زور زیادی می زند و کنترل کار سختش می شود و مال بیرون می پرد و می افتد توی چاه مستراح... بقیه داستان هم که روشن است. همانی است که ذکرش رفت. گرفتگی عامدانه چاه فاضلاب و تهدید جناب لوله بازکن و اصرار به تخلیه چاه آن هم به روش سنتی!، همه و همه برای بیرون کشیدن و نجات مخدرات مفقود شده بود از دل خروار خروار فضولات وپس ماندها و پس آبهای انسانی!

معما که حل شد، ماند تنبیه حامل مواد و مرتکبین و مشترکین این خبط و خطا. حقیقت امر این که چون کشف و بازیافت مدارک جرم و اسناد ارتکاب بزه(مواد مخدر مربوطه) اصولا غیرممکن بود و به تبع آن دست ما هم برای اثبات قانونی تخلف بسته، پس علی رغم میل باطنی، زندانی های متخلف را مجاب کردیم که به نوبت، به همان روش سنتی! ( دستی) البته با لحاظ کلیه تمهیدات ایمنی، اقدام کنند به نظافت کلیه سرویس های بهداشتی، رفع گرفتگی لوله ها و تخلیه تمام و کمال همان چاه فاضلاب کذایی. و البته که واحد تدارکات هم باید فکری کند و تمهیدی بیندیشد برای پیدا کردن یک لوله بازکن جدید آن هم در اسرع وقت، برای روز مبادا...

پی نوشت:

۱- انباری؛ یک نوع روش انتقال مواد مخدر به درون زندان است. در این روش زندانی، مواد مخدر یا سایر مواد ممنوعه را برای مصرف یا فروش، در قطعات کوچک بسته بندی کرده و به واسطه جاسازی در منافذ بدن( مقعد. شکاف های حاصل از اعمال جراحی. دهان. حلق و...) یا از طریق بلعیدن وارد زندان می کند و پس از انتقال به انحاء مختلف خارج و استعمال می کند.

     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:25  توسط آمین  | 

بی پیش‌بینی، بی هم‌دردی، بی شرم

دیوارهایی بلند به دورم کشیده‌اند.

 واکنون نشسته‌ام این‌جا، نومید.

به هیچ نمی اندیشم جز این که: این تقدیر جانم را می‌جود؛

بیرون دیوار بسیار کارها داشتم.

آه، چه‌گونه حواسم نبود به زمانی که دیوار می‌ساختند.

و من هرگز صدای زمزمه‌ی بنا را نشنیدم.

بی صدا مرا از جهان راندند...

                                      کنستانتین کاوافی

                                         (1933-1883)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:5  توسط آمین  | 

علل خالکوبی:

۶) غرور:

غرور و تکبر یکی از عوامل مهم در خالکوبی است. تاثیر غرور در خالکوبی بیش از سایر عوامل است. چون این عمل بسیار دردناک است و تنها افراد مغرور و قوی تاب تحمل آن را دارند و این کار دلیل بر جرات و قدرت کسانی است که از آن پیروی می‌کنند، بنابر این افراد مغرور بر بدن خود خال می‌کوبند تا زورمندی خود را به رخ دیگران بکشند. به بیان دیگر این کار دلیلی است در میان بزهکاران برای اثبات شجاعت. برای مثال در میان مردم برمه اگر کسی بر بدن خود خال نمی‌کوبید، بی‌همت و سست عتصر خوانده می‌شد. البته باید توجه داشت که در نزد آنان خالکوبی یکی از علائم واقعی نسب محسوب می‌شود و در عین حال نشان دهنده‌ی وضع اجتماعی و تعداد پیروزی‌هایی است که نصیب خاندان آنها شده است.

7) عضویت در یک جماعت یا فرقه‌ی خاص:

باید این مورد نیز در خالکوبی کاملاً مورد توجه قرار گیرد. اصولاً این کار مطالعاتی را می‌توان در زندان انجام داد که با بررسی چند حرف اول و چند علامت اختصاری خالکوبی در بین زندانیان به نتایجی جالب در خصوص وجود گروهها و فرقه‌هایی خاص رسید. گاهی رویت تصاویری مشترک در میان این افراد مبین آن است که اگر کسی بخواهد عضویت یکی از این گروهها و فرقه‌ها را بپذیرد، باید علامت یا نشانه‌ی آن فرقه را بر بدن خود بکوبد.

8) تمایلات انسانی:

گاه شریف‌ترین و ارزشمندترین خاطرات و تمایلات یک فرد نیز باعث کوبیدن خال بر روی بدن فرد می‌شود و این امر خود البته نوعی محرک است. سربازی که بر پیکر خود نقش ثابت و دائمی می‌زند، طبیعی‌ست که آیین مذهبی روستا، تصاویری از رهبران مذهبی و مقدسات، دوستان صمیمی، خاطرات گذشته را در او زنده نگه می دارد، به هنگام مواجهه‌ی با مخاطرات و مصائب و محرومیت‌ها، این نقوش خاطرات دلپذیر گذشته را شورانگیزتر می‌سازد بدان سان که موجب می‌شوند تا او شجاعانه و جسورانه مبارزه کند. بنابراین علامتی ساده که برای او تمام این خاطرات را خلاصه می کند، می‌تواند منبع شریف‌ترین لذات گردد. در طبقات بالای اجتماعی نیز نمونه‌ای از این محرک‌ مشاهده شده است. مثلاً بیست تن از دانشجویان یک مدرسه‌ی عالی که در شرف انحلال بود برای بزرگداشت و حفظ خاطرات دوران تحصیلی، بدن خود را با نام‌های مدیر مدرسه یا یکی از دوستان خود خالکوبی و تزیین کردند. شاید این عده از جوانان با عاطفه نمی‌دانستند که خالکوبی بین قبایل ابتدایی و محکومان و بزهکاران متداول است! در زلاندنو هنگامی که یکی از والدین و یا حتی یکی از آشنایان شخصی درگذرد، این فرد عزادار به نشانه‌ی شدت تاثر خود، زخمها و یا جراحاتی در بدن خود ایجاد می‌کند.

لاکاسانی معتقد است که در علایم مرموز و استعاری، روحیه‌ی مردم به روشن‌ترین وجهی آشکار است. مردم عامی به گونه‌ای اندیشه‌های خود را به وسیله‌ی تصویر بعضی از اشیاء ابراز می‌کنند و به همین مناسبت علایم و شعارهای گوناگون بین آنها فراوان  است. رایج‌ترین شعار که مبین اندیشه‌ي  عاطفی است در این کلمات خلاصه می‌شود: به او، به مادرم، به خواهرم، به همسرم. اغلب در میان گل، یا روی گلبرگ‌های آن، چهره‌ی زن مورد علاقه را نقش کرده و در زیر نام او را نوشته‌اند. گاهی اوقات در خالکوبی علایم اختصاری و اشکال معما گونه به چشم می‌خورد. لاکاسانی معتقد است که این هم یک نوع تفنن عامیانه است.

9) تمایلات شدید عاشقانه:

از عوامل مهم خالکوبی همین تمایلات و احساسات شدید عاشقانه می‌باشد. نقوش خلاف اخلاقیات ( 292 مورد از 2480 مورد) بین جنایتکاران، بین زنان همجنس. باز و فواحش موئد همین نظر است. در اقیانوسیه زنانی دیده شده‌اند که بر شرمگاه خود نقوش خلاف عفت خال کوبیده‌اند. زنان ژاپنی نیز روی دست خود علائمی که کنایه از مردان مورد علاقه‌ی آنان است نقش می کنند و هنگامی که علایق آنان تغییر می‌یابد آن نقوش را تغییر می‌دهند. زنان تائی تی برای این که نشان دهند بالغ شده‌اند و باکره هستند بر خود علائمی خاص می کوبند. همچنین در میان مردان، خالکوبی اغلب مقارن با زمان بلوغ دارد و ممکن است یک وسیله‌ی انتخاب جنسی باشد. بیشتر فواحش عرب نقوش صلیب یا گلهایی بر روی گونه‌ها یا بازوان خود خال می‌کوبند. زنان مورسک همین نقوش را در ناحیه‌ی پستان، شرمگاه و یا روی سطح خارجی پلک‌های خود خال می‌زنند بر طبق نظر برخی صاحبان نظر، زنان عرب برای خوشایند شوهران یا فاسقان خود به خالکوبی تن در می‌دهند و به همین مناسبت است که خالکوبی در میان زنان عرب بیش از مردان رواج دارد

لاکاسانی در اثر زیبای خود می‌نویسد: کسانی که در لیون و پاریس بر حرفه‌ی خالکوبی اشتغال دارند بر طبق یک رسم کهن، محل کسب خود را در کنار مهمانخانه‌های ییلاقی بر می‌گزینند و هر یک آلبومی دارند.

 

                                                                                         ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:5  توسط آمین  | 

صبح که رسیدم زندان، دوست روحانی‌ام سخت مشغول رتق و فتق امورات زندانیان بود برای اعزامشان به مسابقات فرهنگی. به همراه ستوان، جفت جفت زندانی‌ها را، دستبند خورده، سوار می‌کرد داخل مینی‌بوس. من را که دید پیش‌دستی کرد و در حالی که درب خودرو را پشت سر زندانی‌ها می بست گفت " آقا... با این که تلفات سختی دادیم اما یقین بدون این دفعه با آبرو برمی گردیم!". سری تکان دادم که یعنی " حالا می‌بینیم".

 حاجی ( همان دوست روحانی‌ام)  یک هفته‌ای داخل بند تدارک دیده بود برای شرکت در این مسابقات، البته در بخش تواشیح‌اش! و تواشیح همان چیزی است که من هیچ وقت نتوانستم بفهمم معنا و فلسفه‌ی وجودی‌اش را. آواز خواندن جمعی در مدح و ستایش اشخاص و پدیده‌های مذهبی، با زبان عربی! حالا چرا گیلکی و ترکی و انگلیسی و آلمانی و غیره نه، الله و اعلم... به هر حال حاجی تلاشش را کرده بود و یک چند‌تایی از بچه‌های مواد مخدری را رضا کرده بود که بیایند و جمع شوند و دور هم عربی بخوانند. و البته که اگر آن اتفاق برای تک‌خوان اول گروهِ به شدت آماتورش نمی افتاد شاید واقعا می‌شد اندکی، فقط اندکی امیدوار بود به تحقق آن چیزی که حاجی دلش را به آن خوش کرده بود! خب! این البته که از بدشانسی و بدبیاری مفرط دوست روحانی‌ام بود که شب اعزام، سرِ آخرین جلسه‌ی تمرین، بهترین و خوش‌صدا ترین نفر از اعضاءِ گروه کذایی‌اش، زد به سرش و به بهانه‌ی رفع حاجت، از گروه جدا شد و ما بین مسیر مستراح و سالن تمرین بی هیچ حرف و حدیثی تیزی کشید روی رگش و ولو شد روی زمین. حالا این از تاثیرات روحی روانی کارهای فرهنگی حاجی بود یا تعالیم عمیق و تکان دهنده‌ی نهفته در اشعار عربی تواشیح! که این‌طور متحولش کرد و این گونه کرد با خودش بماند، اما هرچه که بود انگار نتوانسته بود ذره‌ای از عزم جزم حاجی را برای تدارک بازگشتی پیروزمندانه از مسابقات فرهنگی فروبکاهد!

به هر حال حاجی و گروه عربی خوانش رفتند و تا امروز غروب که فکس نتایج نهایی مسابقات رسید به دستم، از او و تیم‌ نیم‌بندش هیچ خبری نبود. برای همین وقتی کاغذ را سرباز آورد و گذاشت جلو رویم روی میز، از آن چه که  دیدم و خواندم در ردیف اول شگفت زده شدم. حاجی عمل کرده بود به وعده‌اش. جلوی عبارت گروه برتر تواشیح زندانهای استان...با خط درشت نوشته بود: زندان ِ... و البته اسم حاجی را به عنوان سرپرست درشت تر از همه ثبت کرده بود رو‌به رویش!  تلفن را گرفتم و زنگ زدم به همراهش برای عرض خسته نباشید. به هر حال تلاشی بود که انگار نتیجه هم داد و می‌ارزید به یک عرض تبریک درست درمان. گوشی را که گرفت، گفتم "تبریک " و بعد این که " کجایید؟ ". حاجی با غروری که لرزش اصوات رسیده از پشت خطوط تلفن همراه دلیلش بود گفت " رسیدیم آقا... دم در زندانیم!".

پله ها را به جهت استقبال رفتم پایین و همین که از محوطه‌ی دژبانی زدم بیرون و رسیدم  به مینی بوس، ستوان که مسئول اعزام و بدرقه و حفاظت زندانیان شرکت کننده در مسابقات بود پرید بیرون و سبز شد مقابلم. و پشت بندش هم حاجی با کلی لوح تقدیر و کاغذ‌های لوله شده و بسته‌های کادو شده رسید. نزدیک‌تر که شدیم،  حاجی ایستاد برابرم و پیروزمندانه‌ وراندازم کرد و بعد هم نیم نگاهی به مینی‌بوس انداخت. بعد در حالی که کاغذها و بسته‌ها را توی بغلش جابه جا می‌کرد با شادی زائد الوصفی گفت " دیدید آقای...با کمترین امکانات چه کردیم؟" خواستم چیزکی بگویم که ستوان مجال نداد و همان‌طور که جفت جفت زندانی‌ها را از مینی‌بوس تحویل می‌گرفت و هدایت می‌کرد توی زندان، با لحن شیطنت‌آمیزی، جوری که همه بشنوند گفت " جناب... البته که حاجی زحمتش رو کشید. اما خدای نکرده شما که انتظار نداشتین عزیزان  فقط با خودشون مسابقه بدن و دوم و سوم هم بشن؟...داشتین؟...".



 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:28  توسط آمین  |